تو را دوست دارم وطن.می پرستمت ای خاک مقدس . قلب تو نا آرام است وطن اما تو از این روزهای نا آرام زیاد به خود دیده ای مگر نه ؟ هر روز تپش های قلب نا آرام اما صبورت را حس می کنم و این تپش های قلب توست که به من نیرو می بخشد . تو رنج می بری وطن تو بسیار رنج برده ای خاک تو همیشه سرخ بوده از خون مبارزان راه آزادی مبارزانی که ( نشست بر سینه اشان زخم عمیق کاری دشمن اما نیفتادند این رسم آن هاست که ایستاده بمیرند) تو نگرانی وطن، نگران فرزندانت ،ولی به قلبت بگو آرام بگیرد بگو که غممان دارد تمام می شود بگو که نور شوریده بر ظلمت و این خود عین پیروزیست، عین روشنایی، حتی در ظلمانی ترین شب وقتی ما در قلبمان نور داریم یعنی پیروزیم. وطن ما دانسته ایم که (باید که چون خزر بخروشیم باید تپیدن هر قلب اینک سرود باید که سرخی هر خون اینک پرچم باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد)و ما فهمیده ایم که (اینان هراسشان ز یگانگی ماست در هر سپیده ی البرز باید نزدیکتر شویم باید یکی شویم). اینان می خواهند تو را از من بگیرند اما نمی دانند که تو روح من هستی نمیدانندکه من ( نفسم جز در هوای وطن می گیرد و تپش های مرتعش قلبم جز در وطن جز در میان مردم حسرت کشم در سینه منظم نمی تپد)اینان می خواهند تو را از من بگیرند اما نمی دانند که تو در خون من هستی .خون من برای توست خاک من.و اینان نمی دانند که من می دانم که (باید که از خون من آزادی بنا گردد.) من فردا می روم . من می روم وطن .ما می رویم. برای تو.برای حق.برای آزادی. پ.ن : شعر های تو پرانتزا از خسرو گلسرخی هستش .بزرگ مرد آزاده ی ایران. پ.ن۲: فردا ۱۶ آذر من ۱۷ سال و ۷ ماهمه. زندگی رو می گم . می خوام یه هفته از زندگی غیبت کنم . -دکتر واسم یه گواهی بنویس لطفن. پ.ن : یه چیزایی هست تو زندگی که همش تکرار میشن واسه همه هست اما ممکنه فرق کنه.واسه من چهار تا عدده : ۱۶ ، ۱۹ ، ۶ و ۹ . همیشه سوالای شماره ۱۶ و ۱۹ رو حل می کنم .ساعت گوشیمو خیلی وقتا که نگا می کنم ۱۶:۱۹ یا ۱۹:۱۶ است.روز تولدم ۱۶مه. و خیلی موارد دیگه. نمی دونم شاید من اسکل شدم. پ.ن ۲ : تاریخ تولد آدم رو شخصیتش خیلی تاثیر می ذاره ها ! پ.ن ۳ : ۶/۹/۸۸ آزمون داریم. پ.ن ۴ : فیلم green days حنا مخملباف رو دیدین ؟ اگه ندیدین ببینین. آن زمان که بنهادم سر به پاي آزادي دست خود ز جان شستم از براي آزادي . . . بعد از مدت ها روی پست مطلب جدید کلیک کردم و یه مطلب جدید پست می کنم این شعر از فرخی بود شعر قشنگیه منو یاد این مدتی که گذشت میندازه ، این ۶ ماهی که رفت ، به پا خواستن ملتی که از دیکتاتوری خسته شدن ، قیام مردمی برای آزادی ، جزیی از این مردم بودن واقعا افتخار آمیزه . . . پ.ن ۱ : سرما خوردم در حد آنفولانزای نوع A . پ.ن ۲ : دیشب داشتم دینامیک می خوندم سر ماشین آتوود یهو یاد آهنگ آن شرلی افتادم careless whisperes بعدشم رفتم mp3 رو برداشتم و . . . اینجاشو خیلی دوست دارم : i m never gonna dance again the way i danced with u چه دینامیکی خوردم دیشب ، دینامیک با سس خاطرات. . . پ.ن ۳ : یه نفر ازم خواسته بود برم وبلاگشو بخونم خب منم رفتم خوندم . . . فقط میگم خوبه آدم با خودش لج نکنه. پ.ن ۴ : تب دارم ولی هذیان نمی گم ، اما خیلی وقتا که تب ندارم هذیان میگم. پ.ن ۵ : پی نوشتام از مطلب اصلی بیشتر شدن یه جورایی حال می کنم باهاشون.اصلا آپ کردم که پی نوشت بنویسم اصلا میخوام یه آپ کنم فقط پی نوشت باشه از اول تا آخرش. پ.ن ۶ : هنوز تب دارم. پ.ن ۷ : ۸/۸/۸۸ ساعت ۸ اولین آزمونمونو دادیم چه تاریخ هشتی بود. پ.ن ۸ : این تب از سرما خوردگی نیست فکر کنم تب کنکور باشه ، نمی دونم واکسنی چیزی نداره ؟ پ.ن ۹ : من به شما تبریک میگم که مزخرفات یه کنکوری تب دار رو تونستین تا تهش بخونین چون خودم بار دوم که خواستم بخونم تا نصفش بیشتر نتونستم بخونم. پ.ن ۱۰: اینم واسه این که دو رقمی شه! بعدا نوشت : این فرخی که یه بیت از شعرش بالا هست فرخی یزدیه نه فرخی سیستانی ، این همون شاعر لب دوخته س ، همون که تو زندان لبشو دوختن.خیلی جالب بود که بعد از آپ من امروز(یعنی دوشنبه) آقای خوشبو (دبیر ادبیاتمونه)درباره ی فرخی حرف می زد همین یزدی رو می گم. پی نوشت ـ بعدا نوشت : این شعر که یه بیتش بالا هست با همت یکی از خوانندگان محترم وبلاگ و من داره کم کم تو قسمت نظرات کاملش نوشته میشه. یکی نیست بگه: مریضی؟خب همشو می ذاشتی از اول! پ.ن - بعدا نوشت ۲ :راستی اون وبلاگه که رفتم خوندم اسمش از لحاظ grammar یه خرده مشکل داشت.همین. هم وطن شمام . خوشحالم که این روزا یه احساس خوبی دارم. ما خیلی سختی کشیدیم .اما من فکر می کنم که قراره یه اتفاقایی بیفته.شما چطور؟ پ.ن : مرسی از دوستایی که تو این مدت حال منو پرسیدن. بیداری هنوز ، همان طور که ما هستیم. سهراب ، برادرم ، تو رفتی ،رویاهایت را هم با خودت بردی. این ها به رویاهایمان هم رحم نمی کنند برادر،همیشه باید مواظبشان باشیم، نباید فراموششان کنیم ، اما مگر اصلا فراموش شدنی است آن لحظه که چشمانت دیگر حرکت نمی کردند؟مگر میتوانیم فراموش کنیم آسفالت خونی خیابان را؟ نه نمیتوانیم ، این روزها همه منتظر یک اتفاق خوبند ، اتفاقی که تو می خواستی بیافتد،این روزها انگار هیچکس تنها نیست ، همه یک درد داریم ، و این درد مشترک ما را به هم نزدیک کرده است ، و ما درمانش می کنیم با هم. این روزها همه بیدارند و مردمی که بیدار شده اند را دیگر نمی توان خواب کرد . به لحظه لحظه ی این روزهای سرخ قسم که بوی سبز ترین فصل سال می آید . . . تولدت مبارک کانیاتا . تو یک ساله شدی. این یک سال با تو بودن یه جورایی با خودم بودن بود.خوب بود. الحاقیه: مایکل جکسون دیشب مرد.آهنگاش باحال بودن خداییش.آهنگه the earth شو من خیلی دوست دارم با black or white اگه اسمشو درست گفته باشم.خلاصه دوست داشتم این خواننده رو. منم که به آهنگ عصیان می خوانم نمی خواهم از این پس برده باشم این زنجیرهای سیاه این بافه های دروغ را از هم می درم. بعدا نوشت:تو این نظر سنجی شرکت کنید و با انتخاب گزینه ی yes از گوگل بخواین که برای یک روز لوگوی خودش رو برای حمایت از ایرانیان به سبز تغییر بده. باران آرام می بارید ، خیلی آرام ،به آرامی قدم های تو وقتی به سمت دریا پیش میروی ، مجذوب میشوی و قدم هایت آهسته اند. باران آرام می بارید و او سمفونی شماره ی ۵ بتهوون گوش میداد و قطرات باران را از پنجره می دید. باران آرام می بارید ، مثل وقتی که عشق را از دست میدهی وقتی به آن بی توجهی یا مثل وقتی که متنفر میشوی ، نفرت آرام آرام اتفاق می افتد. وقتی که باران آرام می بارید سمفونی شماره ی ۵ بتهوون گوش می داد ، و فکر می کرد به بتهوون که شنواییش را آرام آرام از دست میداد. تلفن زنگ می خورد اما او گوشی را برنداشت چون او گم شده بود جایی در خیابان های وین در قرن ۱۸ وقتی که بتهوون سمفونی شماره ی پنجش را می ساخت و باران آرام می بارید. پ.ن۱:یه جور ادای احترام بود به بتهوون. پ.ن۲:یه جورایی سمفونی شماره ی ۵ رو با عذاب وجدان گوش میدم. -عزیزم برگرد ، دوست دارم. نمی دونم چرا یه حسی بهم میگه میتونم دوباره بهت اعتماد کنم! -جدی؟ آره ، میدونی چه حسیه؟ ـچه حسیه؟ خرییت! ۱.نمیدونم اون تصویر منه یا من تصویر اونم! ۲.از جلوی آینه کنار میام. ۳.شاید همه ی ما فقط یه تصویریم ،یه تصویر از اونی که توی آینه س و هر موقع که اون میخواد خودشو تو آینه ببینه ما میریم جلوی آینه. پ.ن:چه دنیای مسخره و احمقانه ای ساختیم ما تصویرا!
نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت
9:48 بعد از ظهر توسط من| |
خسته م . می خوام یه چند روزی غایب شم . نه مدرسه رو نمی گم.
نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت
6:9 بعد از ظهر توسط من|
نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت
0:23 قبل از ظهر توسط من| |
خوشحالم که تو این برهه ی زمانی زندگی می کنم . خوشحالم که ایرانیم . خوشحالم از این که
نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت
1:57 قبل از ظهر توسط من| |
ندا ، خواهرم ، تو نیستی دیگر ، چشمانت را بستند ، اما تو
نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت
12:27 بعد از ظهر توسط من| |
خیلی اتفاقی یادم افتاد ، این روزا همه چی به هم ریخته.
نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت
1:17 بعد از ظهر توسط من|
نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت
12:0 بعد از ظهر توسط من| |
بتهوون در باران
نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت
3:18 بعد از ظهر توسط من| |
نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت
10:41 قبل از ظهر توسط من| |
نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت
8:39 بعد از ظهر توسط من| |

